صفحه ی اصلی | ایمیل من | آرشیو | خوراک | گرافیک قالب

 

 

 

     
 



 

صفحه اصلی

 

 

 پروفایل مدیر وبلاگ

 

 

 آرشیو وبلاگ

 

 

  ایمیل

 

 

 لينك آر اس اس

 

 

 عناوین مطالب وبلاگ

 

 

 کد قالب

 

 

 گرافیک قالب

 

 



 

 بهمن 1391

 

 

 دی 1391

 

 

 آذر 1391

 




 

 

 درباره حجاب بخوانیم

 

 

 مداحی

 

 

 منتظرالمهدی

 

 

 زمزم اندیشه

 

 

 عشق خامنه ای

 




 

 لیست تمام پیوند ها

 

 

 درباره حجاب بخوانیم

 




     

 



 

   
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در سه شنبه چهاردهم آذر 1391  

ديگران ،

به قدر كافي از سختي‌هاي تكليفي به نام "حجاب " گفته‌ اند ؛


من اما ،

به قدر لازم، از لذّت‌هاي حقّي به نام " حجاب "خواهم نوشت...

***_______***

مَـ ـن مــے نــویـ ـسَــم تــآ بــدآنـــے تـــو

حجـــآب مَحــــدودیـ ـت اســـت آرے

امـــــآ...

بَـــرآے چـــشم هآے شیــــطآنـــے...!




 


 
   چفیه.....چادر
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391  

آنها چفيه داشتند...... من چادر دارم

آنان چفیه می بستند تا بسیجی وار بجنگند...

من چادر می پوشم تا زهرایی زندگی کنم...

آنان چفیه را خیس می کردند تا نَفَس هایشان آلوده ی شیمیایی نشود...

من چادر می پوشم تا از نفَس های آلوده دور بمانم...

آنان موقع نماز شب با چفیه صورت خود را می پوشاندند تا شناسایی نشوند...

من چادر می پوشم تا از نگاه های حرام پوشیده باشم...

آنان چفیه را سجاده می کردند وبه خدا می رسیدند ...

من با چادرم نماز می خوانم تا به خدا برسم...

آنان با چفیه زخم هایشان را می بستند ...

من وقتی چادر ی می بینم یاد زخم پهلوی مادرم می افتم...

آنان سرخی خونشان را به سیاهی چادرم امانت داده اند...

من چادرسیاهم را محکم می پوشم تا امانتدار خوبی برای آنان باشم...





 


 
    پنج متر پارچه مشکی
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در سه شنبه دهم بهمن 1391  

پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، غیر از قیمت مادی اش، ارزشی ندارد، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، ارزشمند می شود.

 پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، نشانه ی چیزی نیست، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، نشان دین و ملیت اوست.

پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، حرفی برای گفتن ندارد، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سرشار سخن از باور و اعتقاد او می شود.

پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، آرمان خواهی را نشان نمی دهد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، آرمانی بلند را فریاد می کند

پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، معنایی نهفته ندارد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سراسر نشانه ی تسلیم است در برابر رب.

پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، جز تیرگی نیست ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، نور است در برابر ظلمت شیطان و وسوسه هایش.

پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، جز سنگینی نیست ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سنگینی مسئولیت او در برابر خانواده و اجتماع را یادآور می شود.

پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، پاسداری را نمی شناسد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، یاری می کند زن مسلمان را در پاسداری از ارثیه ی پرارزش دلیل آفرینش………




 


 
   فقط به اشارت یک نسیم.....
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در یکشنبه هشتم بهمن 1391  

کافیست فقط به اشارت یک نسیم


موجی بیفتد در سیاهی چادر تو


آن وقت می بینی که فدای تو شدن ،


می شود آرزوی کسانیکه چشم ندارند خاکی شدن چادرت را ببینند !




 


 
   صلاح
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در یکشنبه هشتم بهمن 1391  

حجاب فقط یه پوشش در میان انواع پوشش ها نیست

حجاب فقط یه سلیقه در میان سلیقه ها نیست

حجاب فقط یه مرام شخصی یا گروهی خاص در میان مرام هانیست

حجاب فقط جلوگیرنده ی نگاه ها و پیشنهاد های انسان های دنباله رویشهوت نیست

حجاب ترجیح دادن خدا برتمامی نظرها و نگاه ها و سلیقه های غیرخدا

حجاب ارزش دادن به تلاش های زهراست

حجاب یعنی فهمیدن علت مظلومیت های زهرا

حجاب یعنی کنار زدن تمام فایده های بی حجابی به خاطرخدا و خود

حجاب یعنی می دانم که صلاحم در حجاب است چون خدا صلاحم را اینگونه می داند




 


 
   شکایت نامه .
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در یکشنبه یکم بهمن 1391  

من شکایت دارم…

از آن ها که نمی فهمند چــــادر مشکی من یادگار مادرم زهـــراسـتــــــ

از آن ها که به سخره می گیرند قــداســـتِ حجابِ مادرم را؛

چــــــــــــــــــــــــرا درک نمی کنـــــی؟؟؟

این تکه پارچه ی مشکی، از هر جنسی که باشد، کرپ یا حریر اسود یا … حـــــُرمــت دارد !

به خدا قسم ارزشِ همین تکه پارچه بالاتر از آن است که بخواهی به زور آن را بر سر کسی کنی؛

من شــــکــایــــت دارم …

یادگارِ مادرِ من؛ شده مجوزِ ورود دخترکان بزک کرده به دانشگاه آزاد …

یادگارِ مادرِ من شده مجوز ورود به برخی مکان های خاص (!) ؛ آن هم نه به شرط رعایت حجاب اسلامی!!

برای آن ارگان، مهم این است یه تکه پارچه ی مشکی همراهش باشد! هرچند که روی کمرش افتاده باشد … حتی اگر هزار رنگ آرایش کرده باشد؛ حتی اگر جلوی چشم نگهبان به محض خروج چادر را با حرص از سرش بردارد؛ حتی اگر چادرش آن قدر نازک باشد که …

به خدا چـــــادرِ مــــادرِ مـــن، قیمت دارد؛

آیــــــــ مَردُم …

مادرِ من پهلویش شکست؛

اما هیچ کس ندید که چادرش روی کمرش بیفتد …

مادرِ من، با ضرب سیلی به خاک افتاد؛

اما چــــادرش از سرش نیفتاد …

به خدا این تکه پارچه ی مشکی قداست دارد…




 


 
   پرواز.......
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391  

همیشه کسانی هستند که پرواز تو را نمی خواهند ببینند،

تو به پرواز فکر کن،

نه به آنها….

 




 


 
   افتخار میکنم به این با هم بودن ها
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391  



بــا مــטּ بــزرگـــ شــدے …(!)

بــا تمـــام لــحظــ ه هــاے زنــدگیـــم همــراه بودے ₪ ₪ ₪

همـــراه مــטּ زیـــر بـــاراטּ مـــاندے و خیــس شدے(!)

بــا مــטּ قــد ڪشیدے (!)

بــا مــטּ زیــر آفتابـــ گرمتـــ شـــد (!)

رنــگ مشـڪے اتـــ زیــر نـور آفتابـــ رنگ بــاختـــ تـا رنـگ از زنــدگے ام نبــازد✘

بــ ه ایــטּ بـــا هم بودטּ ها افتــخار میکنـــم ₪ ₪ ₪

.




 


 
   اینجا ایران است . . . !
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391  

به تازگی متن های زیادی در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی انتشار یافته است.

متن هایی که هر روز شاید به ایمیل های ما ارسال شود…

و با سفسطه، بازی با کلمات و تحریک احساسات می خواهد ظلمی!!!

که به زنها شده است را به ما گوشزد کند.

___

اینجا زمین است ؛ حوا بودن تاوان سنگینی دارد!

در سرزمین من

هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

و هیچ خیابانی …

بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار…

در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند…

اینجا

نام هیچ بیمارستانی

مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند …

من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد …!!!

نمی دانم چرا شعار از

لیاقتم ،صداقتم ،نجابتم و … می دهی

***

روی حرفم، دردم با شماست

اگر زنی را نمی خواهید دیگر

یا برایش قصد تهیه زاپاس را دارید

به او مردانه بگو داستان از چه قرار است

آستانه ی درد او بلند است .

یا می ماند …

یا می رود!

هر دو درد دارد!

اینجا زمین است

حوا بودن تاوان سنگینی دارد…

***

اما در جواب این مطالب باید بگوییم …

آری اینجا زن بودن تاوان سنگینی دارد اما نه آنگونه که تو فکر کرده ای …

اینجا بیمارستانهایی داریم که نام زهرا و فاطمه و نجمه و نرگس و … را دارد

و نرگس ها و نجمه ها و فاطمه ها در آن

کودکانی را به دنیا آورده اند که از مرز و بوم این مملکت دفاع کرده اند.

اینجا مادران درد کشیده ای هستند

که فرزندان و پسران خود را در دامنی پاک بزرگ کرده اند و به معراج فرستاده اند.

اینجا فاطمه بودن تاوانی دارد که این زنان تاوان آنرا با خون عزیزترین فرزندانشان داده اند.

اینجا ایران است …

مهد آزادگی و دلباختگی …

اینجا مریم بودن ، زهرا بودن ، و کلا زن بودن هزینه هایی دارد …

اینجا عفت داشتن و با عفت ماندن هزینه دارد

و هزینه آنرا زنهای پاک دامن این کشور

در سالهای متمادی در زیر چکمه های رضا خانی داده اند

و پای عفت خود و پیمان خود با آن بانوی کریمه و پاک (حضرت زهرا سلام الله علیها)

و سایر بزرگ زنان یکتا پرست تا قیامت مانده اند …

اینجا ایران است که بر پای این زنان بوسه می زنند …




 


 
   خودتان قضاوت کنید
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در دوشنبه چهارم دی 1391  


محدودیت یا مصونیت ؟؟





 


 
   پایان دنیا
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در دوشنبه چهارم دی 1391  

می گفتند اول همین زمستان نرسیده و پس از یلدایش، آخر دنیاست!

و نمی دانستند وقتی تو دنیا را با خونت آغاز کردی پایانش باید منتقم تو بیاید تا تمام شود...

دوبال ملکوتی شیعه، سرخی خون تو و سبزی بالِ انتظار را نادیده گرفتند و خطایشان همین بود که نمی

دانستند که خون خدا را نمی توان به فراموشی سپرد...

می گفتند دنیا تاریک می شود و خورشید می گیرد! و فراموش کرده بودند که در عاشورای تو رنگ آسمان خون

شد و خورشید گرفت و از دل آسمان خون بارید...و این ها فراموش کرده اند این دنیایی که به بودنش مفتخرند

به بهانه ی کسانی خلق شده که تو نور دیدگان آنانی... و عجیب نیست وقتی تو را نمی شناسند نداند که،

وقتی عبا به مسلخ عشق بردی دنیا خاک بر سر شده... و این دنیایی که دم از اتمام آن می زنند دنیای

آنهاست...

و ما همچنان امیدوار و در انتظار، هنوز منتظر رویت روشنترین خورشیدی هستیم که روزی شاید، بسیار نزدیک...

از پسِ ابرهای تیره ی ظلمت طلوع خواهد کرد و حقیقتِ خون سرخ خدا را بر تارُک بلند هستی با شعاعی از نور

آسمان ها منعکس خواهد کرد...

و چنین است که در تحقق وعده ی الهی، تقویم معجزات خدا همیشه تکرار شدنی ست، گرچه شاید برای

آنهایی که تو را نمی شناسند نامش پایان دنیا باشد...




 


 
   گفتم....گفتی....
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در پنجشنبه سی ام آذر 1391  

گفتم: خسته‌ام.

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره.

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم.

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الل
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته.

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله.

گفتی: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم.

گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/186) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم.

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی.

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/90) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/104) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم.

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/2-3) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/53) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم: یا غافر الذنب، اغفر ذنوبی جمیعا

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/222) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/36) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/42-43) ::.




 


 
   همراه همیشگی
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391  


به خاطر بسپاریم که ،
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است ؛
آرام، بی صدا، همیشگی ...




 


 
   دستان گره خورده . . .
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391  


ای روزگار...

خوب گوشهایت را باز كن

هرچقدر میخواهی جلوی پایم سنگ بینداز

دست من به دستان خدایـــــــــــم گره خورده است.




 


 
   وای باران
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391  


زیـر بـاراטּ آدم تـرم ،

خاك تـنـم


بـوے دسـت هـاے گِلـی خـدا را مـے گـیـرد ...




 


 
   (*.*)
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391  


به سلامتی اون دخـــتری که

نسیمِ تنهایی گوشه چادرشو هم تـــکون بده ،

هیچ نگاهِ نامحرمی نمیتونه دلشو تکون بــده…




 


 
   ما دختران مسلمان همه ملکه هستیم !
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391  


روزی پسری انگلیسی، با تمسخر به دختری مسلمان می گوید:
چرا شما دختران مسلمان نمی توانید با هر مردی دست بدهید؟

چرا مردها نمی توانند دست شما را لمس کنند؟

لابد مردانتان بی جنبه هستن و یا اینکه شما زن های مسلمان جنبه ندارید!

دختر مسلمان با آرامش گفت:

آیا هر کسی حق دارد با ملکه انگلستان دست بدهد و دست او را لمس کند؟!

پسر انگلیسی با عصبانیت گفت:

چه ربطی داره؟! ایشان ملکه هستند، مقامشان بالاست و….

دختر مسلمان گفت:

خب ، ما دختران مسلمان همه ملکه هستیم !!




 


 
   ...!
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391  

هیچ مردی نمی‌خواهد
عاشق زنی شود
که در سیرک کار می‌کند
از آن زن‌ها که باید روی طناب راه بروند
عاشق زنی شود
که هر لحظه ممکن است سقوط کند
و اگر سقوط نکند
هزار‌ها نفر برایش
کف می‌زنند




 


 
   چـــــــآدرمــ...
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در دوشنبه بیستم آذر 1391  

چــــآدرمـ....

تــــو

روحَــــــم رآ مـــی آرایـــی

نــــه تَن ِ نَحیــــفَ و خــــاکی ام رآ

بر سرم که مـــــــی گُــذآرمت

رهــــآ می شوم

از تمـــآم ِبنــــدهــآی

اســــآرت ـ دُنـــیآ

و

کنـــده می شومـ

از این زَمـــینِ خـــــــآکی

و سبُـــک مــی شوم

از تمــــآم وابستگـــــی هــــآیِ تَـــن

و اوج می گیـــرَم

تــــــآ خُــــــــدآیی شُـــدن




 


 
   لطفا مرا مسخره کنید !
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در دوشنبه بیستم آذر 1391  

من یک محجبه ام...
لطفا مرا مسخره کنید.... 
همانگونه که: نوح را مسخره کردند. (هود (11):38) 
موسی را مسخره کردند. (شعراء (26): 25)
پیامبر قوم عاد را مسخره کردند. (احقاف (46): 26) 
و در یک کلمه مسخره شدن، تنها شکنجه ی مشترکی بود که همه ی پیامبران آن را تجربه کردند. (حجر (15):11) 
سخت ترین شکنجه ای که بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وارد آمد. تا آن که خدا برای دلجویی رحمه للعالمین اینگونه فرمود: (اگر تو را استهزا کنند نگران نباش،) پیامبران پیش از تو را (نیز) استهزا کردند. (انعام(6):10) و (رعد (13): 32) و (انبیاء (21): 41).

اما بدانید خداوند وعده داده است: از آنان روی گردان! ما شرّ مسخره کنندگان را از تو دفع خواهیم کرد. (حجر (15) :95) تا در روز قیامت بگویند: «افسوس بر من از کوتاهیهایی که در اطاعت فرمان خدا کردم و از مسخره کنندگان (آیات او) بودم!» (زمر (39): 56). 

پس مرا هم مسخره کنید! مادرم زهرا(س) جلوی نابینا هم حجابش را حفظ کرد! 
من هم یک محجبه ام ! 
الگویم زهراست! 
پس تا میتوانید مسخره کنید 
در من اثری نخواهد داشت!




 


 
   هدیــــــــــــــه
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در دوشنبه بیستم آذر 1391  

 

                                      هدیه‌تون خیلی دوست داشتی و زیباست.

                                                 مایه‌ی افتخار من است.

                                        تا وقتی دارمـ‌ش، به خودم می‌بالم.

                                                              "چادرم"

از طرف شماست بی بی جان




 


 
   حجابــ....ــــ
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391  

**حجاب یعنی به جای شخص، شخصیت را دیدن**




 


 
   ارزش!
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391  

رَخــت زیـ ـبآے آسمـ ـآنــے رآ

خــوآهـ ـَرَم بـ ـآ غــرور بَـ ـر سَـ ـر کـ ـُن

نَــه خجــآلَت بکــش نَــه غَمگـــیـ ـن بآش

چـ ـآدُرَت ارزش اســت بآوَر کــُن




 


 
   *..*
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391  

تــــو اے دُخــــتر ایـــرآنــے

اے امـــــید قَــــلب رَهــــبر

شــــک نَکـــــُن کـ ـ ـ ـ ــــــه ...

حجـــــآب تـــو اقــــتدآر تـ ـوســــت...!

اقـــــتدآر تــــو شــــرف وَ عفـ ـ ـت تــــوسـ ـت

و...

شَــــرَف و عفــــت تـــو

افـــــتخآر شُهَــــــدآسـ ـ ــــت

بـــــه خودَت ببــــآل نـ ـآزنـــینَم




 


 
   چــــــــــــــــــــــــــادرم
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391  

چـــــــــــادُرم

 

آتشِ وجودتـــــــــــــ

 

عطــــــــــــرِ گلستانِ ابراهیم می دهد

 

نمی ســــوزاند

 

به عــــــــروج می رساند...!




 


 
   برای تو می نویسم . . .
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391  

برای تو می نویسم
برای تو که حاضر نیستی در این گرمای داغ و طاقت فرسای تابستان چادرت را در ازای لذت خنک شدن معامله کنی و کنار بگذاری.

برای تو می نویسم، برای تو که حاضر نیستی چادرت را با لذت ظاهریِ خوش تیپ شدن، با لذت دیده شدن و با لذت پوشیدن لباس های تنگ و کوتاه و رنگارنگ عوض کنی.

برای تو می نویسم برای تو که دشواری های پوشیدن چادر را در مدرسه، دانشگاه، محل کار، کوچه و خیابان تحمل می کنی اما آن را کنار نمی گذاری.

برای تو می نویسم، برای تو که چادرت را به شایستگی در تن خود حفظ می کنی و حرمت چادر را در جامعه با شلخته پوشیدن و رها کردن آن نمی شکنی.

برای تو می نویسم، برای تو که از عمق جان باور داری که شهدا سرخی خونشان را به سیاهی چادر تو امانت داده اند و تو باید امانتدار خوبی باشی.

برای تو می نویسم، برای تو که وقتی پیش از یک خانم بدحجاب وارد فروشگاه می شوی فروشنده حق تو را فراموش می کند و به کار آن خانم بدحجاب سریعتر رسیدگی می کند ولی این بی عدالتی ها نه تنها تو را سست نمی کند بلکه اراده ات را قوی تر می کند.

برای تو می نویسم، برای تو که هنگام ورود به دانشگاه چادرت را درون کیفت نمی گذاری بلکه آن را با افتخار بر سَرَت حفظ می کنی و مایه ی مباهات خود می دانی.

برای تو می نویسم، برای تو که وقتی صدا و سیمای جمهوری اسلامی زنان شیک و باسوادو موفق را بدون چادر، و زنان ساده لوح و سخن چین را چادری نشان می دهد غمگین می شوی و اشک در چشمانت حلقه می زند ولی این بی مهری ها تو را از داشتن حجاب پشیمان نمی کند.

برای تو می نویسم، برای تو که هم حجاب ظاهر داری و هم حجاب باطن و همچون خیلی های دیگر نیستی که چادرت وسیله ای باشد برای سرپوش گذاشتن بر نگاه ها و پیامک ها و دوستی های مفسدانه ات.


آری خواهرم...

برای تو می نویسم و به تو افتخار می کنم، به تو که سالهاست عفیف و محجوب مانده ای ولی هیچگاه کسی به تو به خاطر نمره های بیستت در درس های عفت و نجابت، مهر صدآفرین روی برگه ات نزده است اما مطمئن باش که صدآفرین هایت نزد خداوند محفوظ است.




 


 
   چه لذتی دارد این حجاب !
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در سه شنبه چهاردهم آذر 1391  

مى ‏دانید؛ واقعاً نمى ‏دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى که چشمشان به دنبال خوش ‏رنگ ‏ترین زن ‏هاست را مى ‏زند.نمى ‏دانید؛ واقعاً نمى ‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى ‏روید و صد قافله دل کثیف، همره شما نیست.

نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى که چشمشان به دنبال خوش ‏رنگ‏ترین زن‏ هاست را مى ‏زند.
نمی دانید چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه ‏اى مى‏ شوم و مى ‏پرسم: آقا! اینا قیمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمى ‏دهد؛ دوباره مى‏ پرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده که محو موهاى مش‏کرده زن دیگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى ‏بیند. باز هم سؤالم بى‏ جواب مى‏ ماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مى‏ آیم.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى که به خیابان مى ‏آیند تا لذت ببرند، ذره ‏اى به تو محل نمى‏گذارند.




  ادامه ی مطلب


 
   اجازه هست ؟
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در سه شنبه چهاردهم آذر 1391  

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مرتیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد .




 


 
   وقتی مشکی مد باشه
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در سه شنبه چهاردهم آذر 1391  

وقتی مشکی مد باشه خوبه
وقتی رنگ مانتو شلوار باشه خوبه
وقتی رنگ عشقه خوبه!
وقتی رنگ کت و شلوار باشه با کلاسه!
وقتی لباس های شب تو مهمونی ها مشکی باشه باکلاسه!

اما
وقتی رنگ چادر من مشکی شد بد شد!
افسردگی می آورد!
دنبال حدیث و روایت  می گردند
که رنگ مشکی مکروهه!
مشکی تا جایی که برای لباس های شما بود خوب بود و باکلاس به ما که رسید بد شد!!!
من و متهم می کنید به افسردگی به دل مردگی
و من توی زندگی دنباله لحظه ای هستم که افسردگی گرفتم به حکم شما!
چرا حجاب را مساوی با افسردگی می دانید!
 
دوست دارم چادر مد شود
مشکی رنگ عشق باشد
عشق به خدا بدون افسردگی!قشنگه



 


 
   حجاب محدودیت نیست !
  نویسنده: زهرا سادات موسوی     در سه شنبه چهاردهم آذر 1391  

کدام یک زیبا تر است ؟؟؟



منبع : وبگاه فرهنگی ریحون




 


 

.............. مطالب قدیمی‌تر >>

   

چفیه.....چادر
پنج متر پارچه مشکی
فقط به اشارت یک نسیم.....
صلاح
شکایت نامه .
پرواز.......
افتخار میکنم به این با هم بودن ها
اینجا ایران است . . . !
خودتان قضاوت کنید
پایان دنیا
گفتم....گفتی....
همراه همیشگی
دستان گره خورده . . .
وای باران
 
 

صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | تم دیزاینر | سه نقطه

.:: Graphic By : wWw.3Noqte.Com ::.

.:: Source By : wWw.Theme-Designer.Com ::.